قلب صاف ...
04 آذر 1393
چند روز بود که دیگر کفر بابا از کارهای علی رضا در امده بود؛ هر کاری از او می خواست،با احترام تمام دست روی سینه اش می گذاشت وبا لبخند می گفت: چشم باباجون! اما هیچ وقت انجام نمی داد. بالاخره بابا یکبار حسابی از دستش کلافه وعصبانی شد وفریاد زد: چشم ومرض!… بیشتر »
نظر دهید »